تبلیغات
محصول - مطالب موفقیت

کنترل ذهن

جمعه 17 اسفند 1397 01:32 ب.ظنویسنده : حسین کشاورز

 

کنترل ذهن

قسمت پنجم :

آشنایی با ساختار ذهن:

روانشناسی علم جدیدی است . انسان گذشته روح و روان را در یک قالب واحد می دید و چون منا آن را آسمانی و دور از دسترس می پنداشت از پرداختن به آن دوری می کرد.

پزشکی باستان و قدیم ، روان مختل شده انسان را ناشی از حلول ارواح سرگردان دیگر یا اجنه به وجود شخص بیمار می دانست.

معدود راهکارهای پزشکی مرتبط با این نوع مشکلات یا کلا فرد بیمار را راهی دیار عدم می کرد و یا او را ناقص و دچار زندگی نباتی می کرد عملا کسی مداوا نمی شد. تا زمان ظهور ذهن نبود. رهنمودهای ادیان و مذاهب در این زمینه باعث این تلقی  می شد که چیزی در ماورا از ما انسان بدی می سازد  و انسان باید دائم با آن در جدال باشد و از یک چیز ماورایی دیگری در بیرون که این بار از شانس او ، خوب است کمک بگیرد که مبادا فریب آن موجود بد را بخورد و خدای ناکرده گناهکار شود و به آتش دوزخ انداخته شود . بنابراین دیدگاه از سمت درون به بیرون مسلط بود، با پیدایش علم روانشناسی نگاه ها به درون بشر و شاید ابتدا به اشتباه به کله او معطوف شد و موجودی به نام ذهن بعد از هزاران سال هم نشینی پنهان با انسان کشف شد و این بار نگاهی علمی به آن صورت گرفت و ریشه اختلالات رفتاری و گفتاری بشر مشخص گردید .

" فروید و " یونگ " بعنوان پیش قراولان علم روانشناسی شناخته  می شوند و یافته های این دو بزرگمرد در عرصه روانشناسی کمک شایانی به بشر کرد . بخصوص یونگ که در حیطه روانشناسی تحلیلی بسیار مطالعه و تحقیق و بررسی نمود و اصول و ساختار ذهن بشر را تدوین کرد . او به زیبایی ذهن را موشکافی کرد و پیش رفت تا اینکه حتی به ارتباط زیر آبی همه ذهن ها در قالب یک شبکه به هم پیوسته که ناخودآگاه با هم مرتبط هستند نیز پی برد . او خود واقعی انسان را که پرتوی از روح متعالی می باشد در میان انبوه لایه های ذهن مدفون شده می بیند . خود واقعی که از هر فرصتی برای پیدیدار شدن از پس این ذهن تلاش مسکند . تصور کنید در میان ماسه ها دنبال یک دفینه و گنج با ارزشی می گردید هر چقدر ماسه ها را به کنا بزنید و حفره ای ایجاد کنید می بینید که ماسه های اطراف مجددا سعی دارند حفره ای که ایجاد کرده اید را پر کنند با هر مشتی که کنار می زنید مشتی از بالا سرازیز شده و کف حفره را پر می کند باید تلاش مضاعف کنید تا بتوانید به گنجی که در عمق ماسه هاست و حالا گوشه ای از آن را دیده اید دست پیدا کنید چرا که ماسه های لغزان سریع روی آن را پر خواهند کرد . دقیقا این حکایت خود واقعی مدفون شده درون ماست که باید دست به کار شویم تا ذهن را با کمترین مقاومت کنار بزنیم تا بتوانیم آن را پدیدار کنیم . برای این منظور باید با ساختمان ذهن از دیدگاه یونگ که به خوبی در این زمینه تلاش کرده است آشنا بشویم . البته قصد من بررسی کامل و علمی مساله نیست چرا که مطمئنم هما ذهنی که الان در کنار خواننده محترم به امر مطالعه این کتاب می پردازد با وجود تلاش صاحبش ( که شما باشید ) برای خود شناسی و میل به آرامش ، بی شک شما را نهیب خواهد زد که این کار بیهوده است رهایش کن و به کار دیگری که من دوست دارم بپرداز . اتفاقی که درهمه حرکت های بشر به سمت کمال و درستی ، در قالب تنبلی و مخالفت ظاهر میشود ولی شخصا معتقدم کسی که آن تکان اولیه درونش به وقوع پیوسته است بی شک راه را برای آشنا شدن با دنیای زیبا و آرام پس این ذهن ادامه خواهد داد و پیروز خواهد شد.

ذهن انسان به مانند یک کوه یخی شناور در اقیانوس بی کران می باشد . کسانی که با علم فیزیک آشنایی دارند می دانند که وقتی یک کوه یخی در اقیانوس شناور است 9 برابر آنچه که از کوه یخی در بیرون از سطح آب می بینیم داخل آب پنهان است.

ذهن انسان به دو بخش تقسیم می شود:

1-      ذهن هوشیار یا خود آگاه که قابل درک و مشاهده است . هوشیاری و خود آگاهی یعنی دقیقا آن بخشی از ذهن که متوجه خودش و صاحبش که خود واقعی می باشد هست . این بخش تا زمانی که بیداریم حضور دارد و به فعالیت مشغول است. بخش هوشیار یا خود آگاه قسمت کوچکی از ذهن هوشیار یا خود آگاه را من ذهنی یا ایگو تشکیل می دهد . در حقیقت بحث ما حول این من ذهنی می باشد.

2-      ذهن ناهوشیار یا نا خود آگاه که همان بخش پنهان و عظیم کوه یخی ذهن انسان می باشد . ذهن هوشیار نسبت هبه این بخش خود آگاه نیست و دریک تعامل دائمی پنهانی با این بخش ذهن مشغول است . ذهن ناهوشیار و ناخود آگاه در خواب و بیداری فعال است . نکات بسیار جالب و مهمی در رابطه با این بخش ذهن  وجود دارد که به آن خواهیم پرداخت.

هوشیاری و خودآگاهی

 هوشیاری یا خود آگاهی را با تیز هوشی و زرنگی و مهارت و زبردستی یکی نگیرید . خودآگاهی همانطور که از اسمش پیداست و وضعیت و شرایط اطرافش است. اصلا خود آگاهی وضعیتی است که درحالت خواب یا کما برقرار نیست و انسان بیدار سالم هم در طول زمان بیداری خود زمانهای کمتری را در حالت خود آگاهی به سر می برد . به مثالی که میزنم دقت کنید:

بارها شده که مسیری را رانندگی کردید یا به صورت مسافر طی نمودید و به مقصد رسیده اید ولی اصلا متوجه مدت زمانی که در طی مسیر گذرانده اید نشدید . به مقصد که رسیدیدن متوجه نشدید کی دنده عوض کردین کی ترمز و کلاج گرفتین . این حالت همان نا خود آگاهی دهن می باشد . شما مسیر را به صورت ناخودآگاه رانندگی کرده و به مقصد رسیده اید . پس با وجود اینکه بیدار بودین اما نسبت به عمل رانندگی هوشیار نبودید.

اصولا در طی زمانهای بیداری بودین اما نسبت به عمل رانندگی هوشیار نبودید.اوصولا در طی زمان های بیداری اگر دارو ، مشروبات الکلی یا مود مخدر استفاده نکرده باشید وقعی که ذهن هوشیار به عمل یا کاری که در جریانش هستید علاقمند نباشد و انجام آن عمل توسط ذهن ناخود آگاه هم امکان پذیر باشد به این حالت ناخود آگاه وارد می شوید مخصوصا" در انجام اموری که تبحر پیدا کرده اید و برایتان روتین شده است و استرس یا حساسیت خاصی هم وجود ندارد که شما را به دقت درآن و انجام آگاهانه عمل وادار کند .

کافی است در طی رانندگی درهمین مسیر ، راننده پشت سر شما ناگهان بوق ممندی به قصد شما بزند ، سریعا حالت ناخودآگاه به حالت آگاه تغییر پیدا می کرد مانند هواپیمایی که هدایتش توسط کامپیوتر و بصورت اتوپایلوت بود و هدایتش را خود خلبان به دست می گیرد .

حالا بیایید روزهای اولی که رانندگی را یاد گرفته بودین و سوار اتومبیل شدید را به یاد بیاوریم .چقدر حواستان به رانندگی و خودتان و وسیله نقلیه و بقیه اتومبیل های اطراف بود؟ دقیقا چرا و تا جه زمانی اینطوری بودین ؟ ذهن انسان در مواجهه با مسائل جدید که در حال یادگیری آن می باشد در حالت خود آگاه قرار می گیرد و دقیقا بعد از مدتی که به مساله تلطف یافت و  مهارت پیدا کرد اجرای آن را به بخش ناخودآگاه خود می سپارد. سالهاست که مسواک می زنینم بدون اینکه در جزییات آن حضور داشته باشیم . کار مربوط به شغلمان را به راحتی و با تکرار کم نظیری انجام می دهیم بدون اینکه لازم باشد خود آگاه عمل کنیم . هنگام رانندگی با بغل دستی غرق گفتگو می شویم بدون اینکه حواسمان به دنده و کلاج و ترمز باشد. اصولا ذهن اجرای سه دسته مسائل را به ناخود آگاه خود می سپارد:

یک : مسایل روتینی که کاملا آن را آموخته است .

دو : مسایلی که برایش جذابیت ندارد واز پرداختن به آن ها کلافه می شود.

سه : مسایلی که از آنها نا امید شده و یا از به یاد آوردن آنها احساس ناراحتی و ترس می کند، ای خاطرات را به اعماق ذهن نا خود آگاه می فرستد.

وقتی مساله ای به ناخود آگاه سپرده می شود کنار گذاشته نمیشود بلکه بصورت فرآیند پنهان در پشت صحنه ذهن ما جرایان دارد.

اینجا با طرح سوالی به ادامه بحث خود می پردازیم:

آیا حالت  ناخودآگاه مناسب نیست و باید از آن دوری کرد ؟ اگر قرار بود در حالت بیداری نتوانیم انجام بعضی از امور روزمرده را به ناخود آگاه ذهنمان بسپاریم طبیعتا زندگی بسیار سخت و ملال آور می شد . به غیر از چند عمل ساده همزمان قادر به انجام کار دیگری نبودیم . بعضی از مسایل که اصلا در حالت خود آگاه به زیبایی در نمی آمد ، تصور کنید پیانو زنی که بخواهد بصورت خود آگاه انجام شود ؟ اصلا در حالت ناخود آگاه هست که بواسطه اتصال به اعماق ذهن و همچنین ناخودآگاه جمعی ( که در ادامه در موردش صحبت خواهیم کرد)


برچسب ها: کنترل ذهن ، برنامه ریزی ناخودآگاه ، کنترل ورودی ذهن ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 23 مرداد 1398 11:12 ق.ظ

 

کنترل ذهن

سه شنبه 18 دی 1397 11:08 ق.ظنویسنده : حسین کشاورز

 
کنترل ذهن
قسمت چهارم : انسان و ذهن

در طول تاریخ حیات طبیعی زمینی همه موجودات زنده از قبیل گیاهان و حیوانات تابع یک قانون کلی طبیعت به نام قانون تکامل داروین بودند. همیشه گونه های سازگارتر و برتر و قوی تر گیاهان و حیوانات توانسته اند در زنجیره تولید مثل باقی مانده و بقای گونه خود را در طول زمان از گزند حوادث نابود گر طبیعت حفظ کنند. در مواردی گونه هایی از حیوان و گیاه این حجم از تند خویی مادر طبیعت را تحمل نکرده و از نقطه ای در تاریخ به بعد ناپدید و منقرض شده اند . انسان ها هم هم پای این مسیر تکاملی هب پیش رفتند ، اما اختلافی که بین انسان و سار موجودات وجود دارد این است که در سایر گونه ها صرفا این بقا ،بقای برای حیات بود اما در گونه انسان نوعی از رشد و پیشرفت در کیفیت رفتار ، گفتار ، زندگی و تمدن نیز به وقوع پیوسته است .

برای مثال جامعه کلاغ ها از هزاران سال پیش به این سو به جز تغییرات بدنی جزیی برای مطابقت با محیط اطراف خود تغییر خاصی نداشته اند . گونه کلاغ هنوز به تمدن نرسیده است در حالیکه با یک نگاه گذرا می توان به تغییرات شدید و پیشرفت انسان ها و جامعه آنها در همین مدت اذعان کرد ، می وان این ریسک را هم کرد و پذیرفت که انسان هزار سال آینده نیز در سطحی به مراتب بالاتر از اکنون خواهد بود اما کلاغ ها اگر سعی کنند از بین نروند فکر نکنم بتوانند تغییر خاصی تا هزار سال آینده بکنند. انسان بعنوان یک موجود زنده پیچیده ، از سه بعد وجودی تشکیل شده است ، و دقیقا یک انسان زنده سالم ، مثلثی است از حضور و همنشین این سه بعد در کنار همدیگر . بعد روح ، بعد جسم و بعد ذهن ، سه بخش و رکن اساسی وجود انسان هستند.

1-      بعد روح :

متعالی ترین بخش این مثلث بعد روح است که اتصال دهنده وجود انسان به یک ماورا و یک انرژی برتر می باشد . صحبت در این زمینه در تخصص ما و موضوع بحث ما نیست و معمولا همیشه دین و عرفان جزو معدود مدعیان این حوزه هستند و ادعای تخصص در این زمینه را دارند.

2-      بعد جسم :

کالبد فیزیکی این مثلث که دقیقا ظرف وجود انسان می باشد بدن و جسم انسان است . در تقسیم بندی ابعاد وجودی انسان بدن اختیاری از خود ندارد و در سایه مستقیم ذهن و روح به سر می برد . در این بعد انسان با سایر حیوانات مشابه می باشد. جسم ضعیف ترین بخش این سه گانه است . متخصصان و صاحب نظران این حوزه ، پزشکان ، جراحان ، داندان پزشکان ، متخصصین تغذیه ، ورزش ، زیبایی اندام ، آرایش گران و ... می باشند که تلاش های آنها حفظ سلامتی ، ترمیم ،زیبایی و تناسب اندام بدن انسان می باشد.

3-      بعد ذهن

بعد سوم یا بعد ذهن تشکیل دهنده روان غیر فیزیکی موجودی به نام انسان است . ریشه و منبع علل رفتاری ، گفتاری ، عملی ، منطقی خرد و هوش در انسان می باشد . نرم افزار سیستم پیشرفته و پیچیده وجود انسان که وظیفه هماهنگی بین سایر ابعاد وجودی انسان را نیز بعهده دارد . حیوانات از ذهنی که به اینصورت انسان در اختیار دارد برخوردار نیستند بلکه ذهن در حیوانات یک پدیده غریزی است که منجر به یکسری رفتارها و تمایلات ذاتی مشترک در افراد آن گونه می شود و کمترین قابلیت آموزش و یاد گیری را دارد. در حیوانات ذهن یک کدنویسی ثابت ، ساده و کمتر قابل تغییر است که طبیعت مناسب با نوع آن گونه و مقتضیات حیات و زندگیش درون آن قرار داده است و در گذر زمان تحت تاثیر قاعده تکامل این کد گزاری که ذهن غریزی آنها می باشد اندک اندک تغییرات جزیی پیدا کرده است تا آن گونه بتواند بقا پیدا کند . بنابراین ذهن انسان با حیوانت اصلا قابل مقایسه نیست ،در نوع ساده تر موجودات زنده یعنی گیاهان این مقدار ذهن غریزی باز ساده تر و ابتدایی تر می شود.

هر سه این ابعاد ( روح جسم ذهن ) برای تغذیه خود به انرژی های مناسب خود احتیاج دارند . روح از انرژی متعالی تری بهره مند می شود که خب در بحث ما صحبت ازآن جایگاهی ندارد . جسم از غذا و آب و خواب و سکس و تفریح برای رشد و بقا استفاده می کند ، در مورد ذهن نیز به همین منوال ، انرژی های هستند که آن را تغذیه می کنند در این ارتباط بیشتر صحبت خواهیم کرد.

ذهن انسان ، هم پای تکامل جسم انسان ، با عبور از دهها هزار سال ، تکامل پیدا کرده است و به این حال پیشرفته و هوشمند کنونی رسیده است.

متخصصان این حوزه ، روانکاوان ، روانشناسان ، مشاورین علوم رفتاری و گفتاری و ... می باشند که دراین مورد صاحب نظر هستند و تمام تلاش های آنها در جهت کمک به کسانی می باشد که در این بعد خود دچار اختلال ، به هم ریختگی و نا هماهنگی شده اند. متخصصان این حوزه به تاثیر بعد ذهن بر جسم کاملا واقف هستند اما متاسفانه متخصصان حوزه جسم ، کمتر به دنبال ریشه یابی عوارض پدید آمده در جسم و بدن در ذهن هستند و بیشتر به دنبال ریشه یابی عوامل موثر در دنیای بیرون می باشند که خب بعد بررسی خواهیم کرد که با توجه به تاثیر پذیری شدید بدن از ذهن ریشه خیلی از مسایل بدنی در ذهن انسان نهفته است . علم پزشکی شاید به غلط محل استقرار ذهن در بدن را مغز انسان می داند ، دانشمندان علوم جدید به این نتیجه رسیده اند که بیشتر اعمال ذهن در مغز تجزیه و تحلیل می گردد ولی همه بدن انسان جایگاه ذهن است و شاید بتوان گفت مغز واحد سخت افزاری ذهن برای کنترل و هدایت سایر اندام می باشد و فرآیند پردازش اطلاعات ورودی از طریق حواس پنجگانه و  انتقال آن به ذهن در مغز انجام می شود.

تا اینجای کار توضیحی از سه بعد مثلث وجودی انسان دادیم برای بیشتر روشن تر شدن مساله لطفا به مثال زیر توجه کنید : یک کالسکه را تصور کید که به کمک اسب یا اسب هایی جابجا می شود . فردی به نام کالسکه ران در قسمت جلو و بالای کالسکه وظیفه هدایت این اسب ها و در نتیجه کالسکه را به عهده دارد . مسافری که طبیعتا از یک قدرت مالی یا موقعیتی خاصی برخورد دار است و ارباب می باشد درون این کالسکه سوار است. این مجموعه کاملا مشابه و جود انسان مورد مطالعه ما می باشد. کالسکه  و اسب چهار چوب فیزیکی هستند که در حکم بدن و جسم هستند ، کالسکه ران مانند ذهن ، مسافر یا ارباب سوار بر کالسکه همان روح حاکم بر بدن و ذهن می باشد.

خط یا ضلع ارتباطی بین روح و ذهن نازکترین خط می باشد . ضلع ارتباطی بین ذهن و جسم مقداری ضخیم تر و نهایتا ضلع ارتباطی بین روح و ذهن کلفت ترین و محکم ترین ارتباط است . با توجه به این مساله به مثال خود برمیگردیم :

مساف سوار برکالسکه کم ترین و ضعیف ترین ارتباط و کنترل را برکالسکه و اسب دارد و قادر به هدایت و کنترل کالسکه نمی باشد . تنها اختیار و قدرت او نسبت به کالسکه در حد سوار  شدن و پیاده شدن از کالسکه است . اما از طرف دیگر قوی ترین ارتباط را با کالسکه ران داشته و بر او کنترل دارد چرا که ارباب کالسکه ران می باشد و او را به خدمت گرفته است . ( قاعدتا باید اینگونه باشد مگر اینکه توسط کالسکه ران دزدیده شده باشد که دقیقا این مورد را بعدا توضیح خواهم داد.) آخرین ارتباط ، بین کالسکه ران با کالسکه است که کاملا یکسویه و مقتدرانه است و کالسکه ران هدایت مجموعه کالسکه و است ها را بر عهده دارد و برای اینکار آموزش دیده است تا بتوانند ارباب یا مسافر را که در خدمت او است به مقاصدش برساند. در وجود انسان نیز یک چنین نظامی برقرار است جسم و ذهن وظیفه دارند که دریک هماهنگی ، با مدیریت ذهن در خدمت روح و اهداف او باشند تا بتوانند روح را در رسیدن به مقاصدی که برایش در بعد متعالی برنام ریزی شده است یاری کنند. جسم کاملا در قید و کنترل ذهن می باشد . از آن تاثیر می پذیرد و به همان سمتی می رود که ذهن برای آن مشخص می کند حتی اگر برای کل مجموعه خطرناک و مهلک باشد باز اختیاری از خود ندارد.

اگر هدف و ماموریت مجموعه کالسکه ران و کالسکه را حمل و جابجایی ارباب ( مسافر کالسکه ) به سمت مقصد مورد نظر بدانیم هر گونه پیاده شدن و انصراف یا خروج ارباب از کالسکه چه در مقصد و چه در طی مسیر و عدم بازگشت مجدد او به کالسکه در حکم پایان ماموریت یا نیمه تمام ماندن ماموریت یا لغو ماموریت می باشد ، دقیقا در مورد انسان نیز پدیده مرگ و خروج روح از این مجموعه سه گانه ( چه به وقتش یا چه بی وقت ) به مرگ طبیعی ، که بر اثر استهلاک جسم صورت میگیرد و یا بر اثر حادثه ، تصادف ، بیماری ، خودکشی ، تقل و جنایت ، حمله حیوانات ، ترس بیش از حد و یا هزاران عوامل دیگر صورت می گیرد.

به هنگام وقوع مرگ ضعیف ترین ارتباط که بین روح و جسم برقرار بود ( نارگترین ضلع مثلث ) قطع می شود و روح جسم را ترک می کند. به محض این اتفاق مثلث ما از شکل خود خارج و به یک پاره خط که از دو پاره خط درامتداد هم ( ضلع ذهن با جسم و ضلع ذهن با روح ) می باشد تبدیل می شود .

روح                                      ذهن                                      جسم

شکل شماره (2)

در هنگام آغاز پدیده مرگ ، مثلث وجودی انسان به صورت شکل شماره 2 در می آید ذهن در یک ارتباط دو سویه قرار میگیرد که از دو طرف کشش و تمایل برای قطع و جدایی وجود دارد . بعد از اینکه ارتباط روح با جسم به هر علتی قطع شد هر کدام به سمت عالم خود که با آن هم فرکانس هستند متمایل می شوند و حرکت می کنند . روح که از جنس انرژی متعالی است به بالا کشیده می شود و جسم به سمت زمین و خاک که با آن هم فرکانس می باشد حرکت میکند ( بالنی را تصور کنید که اتصال سبد با بالن قطع شود، سبد به زمین سقوط میکند و بالن بالا می رود ) اگر ذهن این وسط نتواند مجددا این مجموعه را راضی به تعادل و در کنار هم قرار گرفتن و تشکیل مثلث کند تا مجددا ارتباط بین روح و ذهن بر قرار شود ناچار ارتباط ذهن با جسم نیز که ضعیف تر می باشد گسیخته شده و فرآیند نابودی و تجزیه جسم جهت بازگشت به منبع اولیه که همان زمین و خاک می باشد آغاز می شود. ذهن می ماند و روح که دو اتفاق ممکن است بیفتد . با اینکه اصلا از این به بعد داستان ، موضوع بحث ما نیست سعی می کنم فقط به آن اشاره ای بکنم تا حدودی مساله برای خواننده روشن شود. اگر ارتباط بین ذهن و روح نیز از بین برود که طبیعتا روح بعنوان یک انرژی علی و برتر ، با کوله باری از تجربه هایی که در این مدت ، از همراهی با جسم و ذهن اندوخته است ، که شامل خاطرات و تجربیات زمینی می باشد ، به سمت منبع خود کشیده خواهد شد و ذهن باقی مانده تنها بصورت انبوهی از اطلاعات و کوانتوم های سرگردان و بی هویت و بی اراده در طبیعت بی کران رها خوهد گردید.

اگر هم ارتباط بین روح و ذهن وجود داشته باشد ذهن امکان عروج را از روح خواهد گرفت و این دو نجموعه بی هدف و سرگردان در بعد غیر فیزیکی با هم ، سیر خواهند کرد تا اینکه ذهن که دیگر قادر به تغذیه خود از طریق جسم نیست انرژی خود را از دست داده و روح را رها کند تا مانند بادگنک هلیومی که بند آن پاره شده است به سمت منبع خود گسیل شود. ( از اینکه ناچار به توضیح این قسمت که خارج از بحث ما بود شدم از خوانندگان عزیز و متخصصان این حوزه پوزش می طلبم ).

در مواردی که مثلث به واسطه قطع ارتباط روحو جسم از هم گسیخته شده ولی مرگ کامل نشده است ، فرد دچار حالت کما می شود اگر بعد از مدتی ذهن قادر شود روح را به جسمی که کماکان توانسته در مدت زمان کما هنوز آن را مدیریت کرده و زنده نگاه دارد بر گرداند ، فرد به زندگجی باز می گردد ، مواردی هم بوده که فرد بعد از مدت ها کما ، به مرگ دچار شده است یا اطرافیان به دلیلی نا امیدی از بازگشت عمدا و با اختیار به پایان زندگی جسم رضایت داده و باعث پایان پروسه مرگ اوشده اند. برای درک بیشتر مبحث مرگ مجددا به مثال ارباب و کالسکه و کالسکه ران بر میگردیم . به هر علت که ارباب از کالسکه خارج شود ، در میانه راه یا در مقصد ، کالسکه ران که در خدمت ارباب می باشد و نوکر اوست کالسکه را نگه داشته و به دنبال ارباب می رود که آن را به کالسکه بازگرداند اگر به علتی ارباب مجددا به کالسکه باز نگردد کالسکه ران چون ارادت و وابستگی بیشتری به ارباب دارد کالسکه را رها می کند و احتمالا اسب های کالسکه رَم کرده و بی هدف ازآن دو جدا شده و راهی می شوند. ارباب می ماند و کالسکه ران . کالسکه ران نهایتا انرژی و انگیزه خود را از دست داده و از یک جایی به بعد ارباب را نیز تنها می گذارند.

در ابتدای تولد فرزند انسان دو بعد روح و بعد جسم وجود دارند اما ذهن هنوز شکل نگرفته است و تنها بصورت یک ذهن شکل نگرفته است و تنها بصورت یک ذهن غریزی اولیه متولد شده است ( مثل حیوانات ) . این ذهن غریزی که هنوز چیزی از دنیای پس از تولدش نمی داند صرفا کارکردهای محدودی برای جسم کودک دارد از جمله اینکه : وقتی گرسنه می شود بدن را وادار به واکنس گریه می کند ، به طور غریزی کودک تازه به دنیا آمده حالت سقوط را حس می کند و واکنش نشان می دهد  ، به صداهای بلند اطرافش واکنش نشان می دهد .

شاید تنها فرق ذن یک کودک تازه متولد شده با ذهن یک حیوان را بتوان در میل شدید او به یاد گیری دانست هر چند در برخی موارد حیوان تازه متولد شده ذهن غریزی تواناتری دارد . یک حیوان اکثر مسایل لازم برای حیاتش را بصورت غریزی می داند و به مرود این غریزه در مواجهه با تقلید هم نوعانش بخصوص مادر بروز می کند. ذهن ناتوانکودک دقیقا هم پای خود کودک رشد پیدا می کند و از همان ابتدا در معرض انبوهی از اطلاعات که از طریق حواس پنجگانه ( بینایی ، شنوایی ، بویایی ، چشایی ، لامسه ) دریافت می شود قرار می گیرد. رفتارهای غیر ارادی بدن مانند تنفس و ضربان قلب از همان ابتدا مانند سایر موجودات در اختیار ذهن غریزی می باشد اما کودک تا ماهها بعد از تولد هنوز قادر به کنترل ارادی بدن و حرکات آن نیست . برای مثال یک کودک ششض ماهه هنوز به راحتی نمی تواند دست خود را کنترل کند تا بتواند چیزی را برداشته و یا در جای مشخصی قرار دهد. راه رفتن اولیه حاکی از این عدم تسلط کافی ذهن بر بدن است تا اینکه به مرور با توجه به تمایل شدید ذهن به یادگیری ، رشد پیدا کرده و بر رفتارهای ارادی بدن مسلط می شود.

ذهن به مشابه سیستم عامل یک سخت افزار می باشد که باعث می شود بدن بتواند قابلیت های بالقوه خود را طبق خواسته ذهن در جهت اهداف مشص شده که برخی غریزی و ذاتی و برخی اختیاری است بالفعل کند .

اگر به مثال قبل ارباب و کالسکه ران بر گردیم کالسکه ران حکم دستیار وخدمتگزار ارباب را دارد که همیشه در خدمت ارباب و دستورات او می باشد و ساختار فیزیکی را بر مبنای خواست و رضایت ارباب خود مدیریت می کند. در حقیقت تمام رفتارهای انسان توسط ذهن انجام  می شود ، ذهن وظیفه دارد به ما در صحبت کردن ، گوش کردن ، اندیشیدن ، فکر کردن ، تصمیم گرفتن و ... کمک کند و این ارباب وجود ، بی شک بدون داشتن یک دستیار شش دانگ و آماده ، قادر به انجام هیچ کاری نیست . برای مثال ، یک انسان بزرگسال که دچار عقب ماندگی ذهنی یا در موارد حاد دچار جنون شدید باشد را تصور کنید ، در این افراد بخش ذهن به آن صورتی که در انسان های سالم میباشد وجود ندارد ، در نتیجه این مقدار ذهن باعث رفتارهای کاملا نسنجیده و نامتناسب با سن و بی خردانه ای می شود ، طوری که در مواردی حتی قادر به حفظ خود از خطر که یک میل ذاتی است نیز نمی شود.

بی شک نمی توان در این انسانها منکر بعد روح شد اما به دلیل نقص در بعد ذهن این دستیار و سیستم عامل حضور کامل و مفیدی ندارد که بتواند نسبت به مجموعه جسم و رفتارهای آن نظارت و مدیریت داشته باشد.

تصور کنید یک باد کنک باد نشده بزرگی ( مثالا به قطر یک متر ) را به شمار می دهند تا باد کنید ، این بادکنک در ابتدای کار کوچک است و وقتی باد می کنید هنوز بخش زیادی از چهره شما را نمی پوشاند . باد کنک را به آرامی باد می کنید و بزرگتر می شود در هر بازدمی که هوا به داخل باد کند می رود باد کنک بزرگتر و بزرگتر می شود و همینطور چهره شما را می پوشاند تا جایی که از یک جای به بعد فردی که در مقابل شماست به جای چهره شما بادکنک را فقط می بیند . دقیقا روند رشد ذهن انسان نیز به همین صورت است ، در ابتدای تول باد کنک کوچکی است که به مرور بر اثر اطلاعات زیادی که از بیرون به سمتش سرازیر می شود ، قابلیت ذاتی و ژنتیکی که به مرور بروز میکند و از سمت محیط بیرون تایید و تحسین یا رد می شود و مجددا به صورت باز خورد به سمتش باز می گردد بزرگتر و بزرگتر می شود و این روند در طول حیات ادامه دارد با این تفاوت که سرعت رشد آن در سال های آغازین زندگی باور نکردنی است .

در حقیقت یک کودک تازه متولد شده حاوی روحی است که به هیچ وجه قدرت ارتباط با دنیای بیرون را ندارد ، سوار بر بدن ناتوانی شده است که فعلا این بدن با استفاده از ذهن غریزی عمل می کند و این روح منتظر است تا هم پا جسم رو به رشد ، دستیار او یعنی ذهن نیز رشد کند و توانمند بشود تا بتواند به واسطه آن با دنیای بیرون ارتباط برقرار کند و از قابلیت های بیشتر بدن در راستای اهداف خود استفاده کند .

رشد ذهن را می توان به مانند انبوهی از کاغذ های برچسبی دانست که از سمت دنیای بیرون بر خود واقعی زده می شود طوری که این خود واقعی زده می شود طوری که این خود واقعی کودک در طی رشد و نمو در زیر انبوهی از این بر چسب ها پنهان شده و مدفون می شود و ذهن شروع به باور این برچسب ها می کند . اولین بر چسب کودک تازه متولد شده اسمی است که توسط دنیای بیرون ، معمولا پدر و مادر به او زده می شود و از شدت تکرار اولین یادگیری ذهن می گردد و خودش را معادل آن اسم می داند، و هزاران برچسب دیگر مانند نام خانوادگی ، شناخت بدن خود و جنسیتی که دارد، شناخت پدر و مادر ، ایجاد حس مالکیت به اسباب بازی های خود و ..... که به مرور توسط دنیای بیرون بر خود واقعی کدک زده می شود و کودک رشد می کند .

این عمل رشد ذهنی و جسمی وقتی که در سال های بعد پیش می رود منجر به ایجاد شخصیت در کودک می شود و اساسا علاوه بر اطلاعات جاری و همگانی دنیای اطراف یک سری اطلاعات هدفمند و انتخابی محیط اطراف مانند پدر و مادر و برادران یا خواهران تاثیر به سزایی در شکل گیری اولیه این ذهن و در نتیجه تشکیل شخصیت اولیه پیش می رود ، چرا که شخصیت اصلی کودک در همان سال های اول از تاثیر محیط بیرونی شکل و زیر بنای خود را به دست آورده است .

با توجه به مثلث بعد های وجودی انسان ، شما چه کسی هستید ؟ آیا روح هستین ، جسم هستین یا ذهن ؟ شما هیچ کدام از این ها نیستین شما الان یک سیستم پیچیده متشکل از این سه بعد ( با زیر سیستم های مختلف هر یک ) می باشید. شما ذهن نیستین اصالت وجودی شما در روح شماست که از طریق جسم و ذهن نمود پیدا می کند و ابراز وجود میکند.

بیایید از الان قرار دادی را با هم تا پیان کتاب ببندیم . ذهن ، موجودی مجازی هستش که در کنار شما قراردارد ، اصالت ذاتی ندارد یعنی روح آن را از جایی با خود از قبل نیاورده است و حاصل رشد و نمو هر فرد از ابتدای تولد و دریافتهای بیرونی او متناسب با قابلیت های جسمی و ژنتیکی که به ارث برده است می باشد . اما در یک انسان بالغ مثل شما این موجود یعنی ذهن جوری رشد پیدا کرده است و با شما هم نشین شده است که به سختی  می توان بین این موجود و شما فرقی قائل شد.

اساسا در اغلب انسان ها ارباب وجود ( روح ) آنقدر تفویض اختیار کرده و ناتوان از انجام نظارت و کنترل بر دستیار خود یعنی ذهن شده است که ذهن از این فرصت سوء استفاده کرده و وکالت همه رفتارهای ارباب در بیرون از خانه را به نفع خود بعهده گرفته است و دنیای پیرامون همه رفتارها و واکنش ها و تصمیمات دستیار ( ذهن ) را به حساب ارباب او میگذارند .دستیار اگر بد حسابی کند دیگران ارباب او را بد حساب می دانند و به پای ارباب او می نویسند . ارباب ناتوان توسط این دستیار ناخلف خود زندانی و حبس شده است و اختیار خودرا از دست داده و صدایش به بیرون نمی رسد و یا اصلا در جریان دستیار و کارهای او نیست .

تصور کنید در هر خانه ای یک کامپیوتر وجود دارد ، بر روی هر کامپیوتر یک سیستم عامل مثل ویندوز نصب شده سات ، اصلا کامپیوتر که یک ساختار فیزیکی است بدون یک سیستم عامل قابل استفاده نیست . خود کامپیوتر ک مجموعه قابل لمس است که وجود دارد و دارای مشخصاتی می باشد اما سیستم عامل همه این کامپیوترها که اغلب هم مشابه هستند و یک واقعیت مجازی به حساب می آید از روی یک DVD نصب شده است . سیستم عامل این کامپیوتر ها که در حکم ذهن آن ها می باشد به مرور بر اساس علایق کاربر این کامپیوترها دارای برناهه هایی میگردد و یا شاید به ویروس هایی آلوده شوند که در کار کرد این کامپیوترها تاثیر نامطلوب بگذارد . طبیعتا یک سیستم عامل ناسالم آلوده به ویروس ، خیلی در خدمت اهداف کاربر نخواهد بود و حتی ممکن است آسیب هایی به خود کامپیوتر یا سایرکامپیوترهای متصل به آن وارد کند .

این مثال دقیقا حال و روز انسان های دنیای ما می باشد به جای اینکه ذهن در خدمت خود واقعی باشد جوری آلوده می شود که کنترل خود را به دست گرفته و تبدیل به موجود خودسری میشود که از تمام امکانات برای اهداف خود و آلوده کردن سایر آدم ها استفاده می کند ، این اهداف را از کجا آموخته است ؟ از تربیت و القای ذهن های مسلط دیگر که به آن انتقال داده اند و دقیقا اینجا می توان گفت که این انسان ها نیستند که انسان ها را تربیت می کنند و پرورش می دهند . این ذهن ها هستند که ذهن های بعد از خود را عین خود پرورش می دهند تربیت می کنند . آیا کسی متوجه این توطئه هست ؟ خیلی کم. تسلط ذهن بر جامعه بشری این وضعی شده است که می بینید. جوامع پر از خشونت ، جنگ ، درگیری ، ظلم ، دروغ ، ریا ، تمامیت خواهی ، قتل و غارت و نابهنجاری . در حقیقت از ثمره تسلط و حکمفرمایی ذهن ها در بدن انسان ها تمدن بشری تبدیل به تمدن ذهن ها شده است. کف دو دست خود را بر روی هم منطبق کنید طوریکه هر انگشت کاملا بر روی انگشت نظیر خود بنشیند حال اگر از روبه رو نگاه کنید دقیقا متوجه یک دست خود می شوید و دست دوم آنقدر منطبق بر آن شده که در پشت آن پنهان شده است . این حکایت خود واقعی انسان با ذهن اوست . حالا اندکی یکی از دست های خود را بچرخانید طوریکه از انطباق و تقارن خارج شوند اینجاست که می توان متوجه دست دوم شد هر چند کامل نه ولی می شود متوجه این دوگانگی شد . در زندگی لحظات بسیار اندگی پیش می آید که بدون اختیار و ناخواسته ، این اتفاق برای اغلب ما می افتد و انطباق ذهن با خود واقعی اندکی به هم می ریزد طوری که خود شخص یا اطرافیان نزدیک ، در آن لحظات متوجه تغییر میشوند ( در حوادثی مثل از دست دادن عزیزان ، تصادف ، فقر ، بیماری مزمن و ..) . ولی ذهن انسان این قابلیت را دارد که سریعا حالت هم پوشانی و انطباق را ایجاد کند و مجددا خود واقعی را در سایه خود پنهان نماید دقیقا مثل کسوف خورشید که چهره خورشید پشت ماه پنهان می شود، خورشید اندازه ماه نیست اما فاصله و زاویه جوری هماهنگ می شود که قرص ماه ، دقیقا همین اتفاق توسط ذهن و من ذهنی برای خود واقعی پیش می آید و چهره خود واقعی پشت سیمای ذهن پنهان می شود و ناظر بیرونی ذهن را می بیند تا خود واقعی را .

آن چیزی که باعث رفتارهای نامناسب انسان در روابط بیرونی می شود و آنچه که باعث عدم موفقیت او در زندگی می گردد همین حالت متداولیست که ذهن ، کنترل خود واقعی شخص را به عهده می گیرد. نزاع ها و برخوردها و قبل ها و نابهنجاری ها و شکست ها به همین دلیل رخ می دهد و پشیمانی احتمالی بعد از آن دقیقا یکی از نشانه های بروز خود واقعی در برابر عملکرد ذهن می باشد.

اما باید چه کرد ؟ در انتهای این فصل با همه این توضیحات رسیدیم به عنوان کتاب که هدف ماست . ما باید بتوانیم بر ذهن و من ذهنی تسلط پیدا کنیم و آن را به همان کارکرد اصلی خود که معاونت به ما در انجام امور است برگردانیم.

ذهن هر انسان بالغ ،به مدت سالیان حیاتش یکه تازی کرده و کنترل او را به دست گرفته است ، طبیعی است که از قدرت و اعتبار و نفوذ برخوردار شده باشد که جدال و مبارزه با آن را سخت تر کند . برای شروع این مبارزه به جهت به کنترل درآوردن ذهن ، اول باید ذهن و ساختار آن را شناخت و رفتارهای آن را فهمید و سپس برای کنترل بر آن از عادات قبل دست برداشته و با رفتارهای آگاهانه جدید او را به دام انداخت. شخصی که بتواند ذهن خود را به کنترل در بیاورد بر رفتارها و ارتباطات و روابط خود تسلط خواهد یافت و اولین گام را به سوی موفقیت های شخصی و در نتیجه جمعی خواهد برداشت و ضمنا نسل بعد از خود را ، از کودکی مسلط بر ذهن و آگاه تربیت خواهد کرد که به مراتب سریعتر از یک انسان بالغ این امر ممکن می شود. در فصل های آتی ما ابتدا به بررسی ساختار ذهن خواهیم پرداخت و ذهن انسان را تجزیه تحلیل خواهیم کرد، با رفتارهای این موجود آشنا خواهیم شد سپس نسبت به کنترل ذهن و مدیریت آن در عرصه زندگی راهکارهایی را بیان خواهیم کرد. خواننده عزیز ، ذهن موجودی است مجازی ، ذهن خوب یا ذهن بد نداریم ذهن تحت کنترل صاحب خود را در طول زندگی یاری می دهد تا خوب زندگی کند ، خوب رفتار کند ، خوب رابطه ایتجاد کند ، خوب بیاموزد ، پیشرفت کند و باعث سعادت و رشد خود ، خانواده و در نتیجه جامعه بشری شود . اما ذهن خارج از کنترل ، خارج از منافع شخصی و جمعی صاحب خود عمل می کند و به مانند یک اتومبیل در سرا شیبی ، مجموعه جسم و روح را به سمت شکست و نابودی می کشاند و او را از زندگی کردن در صلح و صفا و نعادل و رشد خارج می کند . در پشت سیمای هر کدام از ما شخصی زندانیست که حقیقت ماست اما ذهن او را از نظرها پوشانده است و اختیار او و آمورش را به دست گرفته است. امیداوارم تا اینجای کار توانسته باشم در خواننده نسبت به خودش و منِ ذهنیش یک دو گانگی و جدایی ایجاد کرده باشم . اولین گام برای این دو گانگی نگاه کردن خود واقعی به منِ ذهنی می باشد . به رفتارهای اخیر خود توجه کنید از انجام چه تعداد از آنها شخصا پشیمان و نادم هستید و آرزو داشتین ای کاش آن کار را انجام نمی دادید یا آن صحبت را نمی کردید؟ این رفتارها در زمان هایی صورت گرفته است که کنترل شما به دست منِ ذهنی شما بوده است و ذهن علاوه بر اینکه به شما در انجام آن عمل کمک کرده قبلش به جای شما هم تصمیم به انجام آن عمل گرفته است . ما اینجا به شما خواهیم آموخت که این زندانی بی گناه را از زندان ذهن آزاد کنید و بر منِ ذهنی مسلط کنید تا درصد تکرار این چنین رفتارها و واکنش های ذهنی در شما کمتر شود ، طبیعتا نتیجه آن بهبود روابط شما در همه موارد ( انواع روابطی که در فصل یک ازآنها صحبت شد ) خواهد شد که در ادامه آثار موفقیت آمیز آن را بر زندگی خود حتما خواهید دید.

پس با من همراه باشید تا منِ ذهنی را بشناسیم و به خودِ واقعی کمک بکنیم تا دوباره اور را به خدمت بگیرد. با این منِ ذهنی زندگی ما و دنیای ما این شده است وقتش رسیده که از تخت حکمرانی پائینش بیاوریم و خودِ واقعی را بر تخت بنشانیم تا منِ ذهنی دوباره در خدمتمان باشد.


برچسب ها: ذهن ، کنترل ذهن ، منِ ذهنی ، ورودی ذهن ،
آخرین ویرایش: شنبه 13 بهمن 1397 01:31 ب.ظ

 

کنترل ذهن

سه شنبه 29 آبان 1397 01:34 ب.ظنویسنده : حسین کشاورز

 
کنترل ورودیهای ذهن

قسمت سوم

شناخت ذهن و کنترل ورودیهای آن

برای روشن شدن مساله مثال می زنیم:

مثال اول : صبح که از خواب بیدار می شنوید یادتان می آید که لباس مورد علاقع تان برای جلسه مهم امروز کثیف می باشد و یادتان رفته آماده اش کنید . این لباس را دوست داشتین و از قبل آن را برای امروز در نظر گرفته بودید ، فراموشی یا هر علت دیگه باعث شد الان از اینکه نمی توانید امروز آن را به تن کنید ناخشنود هستید و با اکراه لباس دیگری را انتخاب می کنید . این ناخشنودی یک دغدغه کوچک در شما ایجاد می کند ولی به احتمال زیاد درجه اهمیت آن کمتر از سایر روابط شما با دنیای اطراف یا درونتان است و احتمالا هجوم آن روابط با اهمیت دیگر ، کاری می کنند که شما تا به محل کار نرسیده این مساله را فراموش کنید و فکر نمی کنم تا اواسط روز دیگر اصلا چیزی از این موضوع در خاطرتان مانده باشد که بخواهد ناراحتتان کند .

مثال دوم : صبح که از خواب بیدار می شوید، متوجه می شوید فرزنداتان تب دارد و دچار سرما خوردگی شده است . حالش بد است ولی نه آنقدر بد که برایش خطرناک باشد باید استراحت کند داروهای متداول سرماخوردگی را به اومی خورانید و از او می خواهید که امروز را استراحت کند اگ تا عصر بهتر نشد او را حتما نزدیک پزشک خواهید برد. توصیه های لازم را به همسرتان می کنید و به محل کار می روید . بیماری سرما خوردگی فرزند شما باعث ایجاد ناخشنودی در شما می شود و از بابت آن ناراحت هستید تا عصر که به منزل بر می گردید گاها به این مساله فکر می کنید و احتمالا چند باری هم  با منزل تماس گرفته و از وضعیت فرزند خود مطلع می شوید .

مثال سوم : با همسرتان مشاجره و بگو مگو دارید . مدتی است که بینتان صلح و آرامش بر قرار نیست . دیگر آن عشق بازی و صمیمیت ابتدای ازدواج بین شما دیده نمی شود . جفتتان دنبال بهانه برای جر و بحث با هم هستید . گویا همدیگر را تحمل می کنید دقیقا به یاد نمی آورید از کی و چگونه دچار این وضعیت شده اید . چند باری بزرگتر های فامیل را برای وساطت دعوت کرده اید اما فایده ای نداشته است ، جفتتان احساس می کنید به پایان راه رسیده اید اما هیچ کدام شجاعت بیانش را ندارید . راندمان کاری هر دوی شما افت کرده است ، دیگران هم متوجه این دغدغه و مشکل بزرگ شما شده اند . در سه مثال بالا دقت کنید ، در حالت اول یا موارد مشابه اگر شخصیتا آدم آرام و آگاهی باشید اینگونه موارد زیاد نمی تواند روزشما و زندگی شما را مختل کند ، اتفاقی است افتاده و باید سریعا با جایگزینی و تدبیری ساده از مشکل پیش آمده عبود کنید . ساعت مچی تان کار نمی کند خب طبیعی است ، ساعت مچی از ابزار کار و زندگیتان هست که با آن وقت  را متوچه می شوید حالا یا باتریش تمام شده یا کلا خراب شده است با تعمیر درست می شود یا نهایتا عمرش را کرده و باید آن را با یک ساع جدید دیگر جایگزن کنید . در هر حالت شما برای چنین وضعیتی راه حل دارید باید وقت بزارید به یک مغازه تعمیر ساعت مراجعه کنید تا هر کاری لازم است توسط تعمیر کار متخصص به شمار پیشنهاد شود و شما با قبول آن و پرداخت هزینه مربوطه آن مشکل را بر طرف کنید . طبیعتا اینگونه مسایل و دغدغه ها نباید به جز هزینه مالی و زمانی بتوانند در برآیند خوشحالی شما اثر قابل توجهی بگذارند . مهم این است که در لحظه ایجاد مشکل در چنین روابطی که اکثرا با اشیا و اجسام می باشد ، بدانید و این آگاهی را داشته باشید که اجسام و اشیا خراب می شوند و از بین می روند و شما باید برای چنین روزی آماده باشید و بدانید باید چه کار کنید.

 در مثال دوم ، این دسته از دغدغه ها طبیعی است که شما را ناراحت کند ، فرزند مریض می شود ، ماشین دقیقا بین راه در یک نا کجا آباد خراب می شود ، سر کار بابت یک مساله کاری با همکارتان بگو مگو می کنید و هزاران نوع از این دغدغه های متوسط که خب برای مدی شمار رو ناراحت می کنند.

 در مثال سوم و یا حالت های دیگری مثل مرگ یک عزیز ، بیماری مزمن و خطرناک خود یا اطرافیان ، از دست دادن شغل و .... مشخص است که وضعیت حادتر است و مدت زمان بیشتری تا زمان حل مساله یا گذشت زمان از اوج بحران شما ناراحت خواهید بود . این گونه اتفاقات در جمع جبری خشنودی یا ناخشنودی از روابط آنقدر مهم هستند که می توانند شما را آدم غیر خوشحال و ناراحت و افسرده ای بکند و یا بر عکس در موارد شادی بخش مثل تولد فرزند یا ازدواج شما را علیرغم وجود سایر ناراحتی های از نوع مثال یک و دو آدم خوشحال و خوشبختی نماید. انشا الله در یک از فصل های آینده مشخصا به مبحث روابط و تجزیه و تحلیل آن خواهیم پرداخت . این فصل را صرفا به جهت تعریف شاد و خوشحال بودن و اثر خشنودی از روابط در ایجاد این خوشحالی و شادمانی یا عدم آن مطرح کردیم. در انتهای این فصل چند نکته لازم است تا به آن اشاره کنم :

1-     در تعریف هر رابطه ای باید بدانید که در دسته ای از آنها شما تعیین کنننده هستید که خشنودی یا نا خشنودی بتواند از شما آدم خوشحالی بسازد یا نه . ارتباط با وقایع و اجسام و ابزار و مناسبت ها از این دسته اند . این موجودات فیزیکی و غیر فیزیکی از توانایی قابل توجهی برخوردار نیستند که شما را برنجانند یا خوشحال کنند. آنها از قوانین خاص خودشان پیروی می کنند که شما به میزان کم درآنها دخالت دارید ، شاید فقط توجه و دقت شما در مراقبت یا تعمیرات برخی از آنها را بتوان جزو اختیارات شما دانست ، به عنوان مثال از اختیار من و شما خارج هست که مشخص کنیم امروز عصر وضعیت هوا چگونه باشد بارانی یا آفتابی ، ولی بسته به اینکه توانسته یک قرار ما را خراب کند یا نه برعکس لذت بخش تر کند ما از آن خشنود یا ناخشنودی خود را کنترل کنید .

2-      در سطحی لالاتر گاها بازخوردی که از انسان ، سیستم ، حیوان یا گیاه مقابل دریافت می کنید رابطه را پیچیده تر می کند و چون سمت مقابل هم برداشت خشنودی و ناخشنودی از رابطه با شما را در قالب تعیین شده توسط خودش دارد ، بنا براین کنترل رابطه زیاد در اختیار شما نخواهد بود اما کماکان خشنودی یا ناخشنودی شما در اختیار شماست و این به رعایت مسایلی نیازمند است که در فصل های بعدی بخصوص فصل روابط و ارتباطات به آن به ریز خواهیم پرداخت .

3-     آیا اساسا ناخشنودی از رابطه بیرونی یا درونی بد است ؟ در جواب باید گفت اصلا و ابدا نمی توان گفت خوب است یا بد. دقیقا مثل دردی است که از بدن خود احساس می کنید به شما می فهماند بدن شما در معرض یک خطر یا آسیب است که باید به آن توجه کنید. ناخشنودی از یک رابطه ینز به شما اعلامی میکند که این رابطه نیاز به توجه ، ترمیم ، برطرف کردن عامل ناخشنودی ، تعویض یا اتمام رابطه و جایگزینی دارد . اگر فردی در انواع روابط خود سیگنال دریافت نکند و آنها را ارزیابی نکند حخسی از خوشایندی یا نا خوشایندی بروز ندهد اصولا می توان گفت در رابطه به سر نمی برد و رابطه برای او اهمیت خود را از دست داده است .

4-     و اما نکته آخر و مهم ، هیچ استاندارد واحد و قابل دسترس مدونی برای اینکه بتوان بر اساس آن اشاره کرد یک رابطه در وضعیت خشنودی یا ناخشنودی است موجود  نمی باشد و اصلا امکان پذیر نیست چرا که ممکن است شرایط یک رابطه بیرونی ( این رابطه نسبت به رابطه درونی قابل سنجش و اندازه گیر می باشد ) صرف نظر از اینکه با چه چیزی یا کسی است برا دو شخص مختلف کاملا یکسان باشد ولی در یک زمان و شرایط مشخص برای یکی کماکان باعث خشنودی و برای دیگر ناخشنودی ایجاد کند . یک ناظر سوم هیچ وقت نمی تواند تفاوت این دو نتیجه را در رابطه یا فرد و شی مقابل جستجو کند و متوجه علت شود . در روابط انسانی دو سویه هم که شرایط رابطه متقابل کاملا یکسان و مشابه هست (مثالا پدر با پسر ) گاها یک سمت در خشنودی به سر می برد ( مثلا پدر ) اما سمت مقابل ( مثلا پسر ) ناخشنود است . واقعا چرا ؟ تمام بحث را به اینجا کشیدیم که جواب این چرا را پیدا کنیم و بعد در ادامه کل شیرازه بحث را بر روی آن استوار کنیم . واقعا چرا و چه چیزی باعث میشود ما از روابط مختلف خودمان احساس خشنودی و رضایت داشته باشیم تا یک احساس را نداشته باشیم و با تجمع این ناخشنودی ها و نارضایتی ها تبدیل به یک آدم غر غرو و نگران و ناراحت بشویم ؟ دقیقا چه چیزی در وجود انسان ها باعث می شود که مثلا دو نفر دارای دو اتومبیل کاملا شمابه باشند ولی یکی از وسیله نقلیه خود راضی و خشنود است و دسگری ناراضی؟ برای پاسخ به این سوال باید توجه داشت که در یک رابطه چه سمت مقابل غیر انسانی باشد ( مثل اجسام ، وقایع ، خاطرات ، باورها ، موضوعات ، سیستم ها ، تخیلات ، حیوانات و گیاهان ....) و چه انسانی باشد ، پاسخ این چرا برای فرد صاحب رابطه و نه در بخش مقابل رابطه ، این عامل کاملا در وجود فرد یا افراد دخیل در رابطه می باشد و آن ذهن است .ذهن علت همه این برداشت های متفاوت و بازخوردهای متنوع می باشد که باعث می شود ما از یک رابطه خشنود باشیم و یا بر عکس احساس نارضایتی بکنیم و چون هر فردی دارای ذهن منحصر به فرد خودش می باشد این همه تفاوت در همین ذهنهای افراد می باشد که این تفاوت در همین ذهنهای افراد می باشد که این تفاوت رفتارها و برداشتها به وجود می آید . در ادامه به بررسی ذهن می پردازیم ابتدا سعی میکنیم ذهن را بشناسیم ، به تجزیه تحلیل آن خواهیم پرداخت و در نهایت به کنترل ذهن و روش های کنترل آن اشاره خواهیم کرد.


برچسب ها: کنترل ذهن ، ذهن ، وردیهای ذهن ،
آخرین ویرایش: شنبه 13 بهمن 1397 12:22 ب.ظ

 

شناخت ذهن و کنترل ورودیهای آن

دوشنبه 16 مهر 1397 11:40 ق.ظنویسنده : حسین کشاورز

 

شناخت و کنترل ذهن

قسمت دوم

                                                    شناخت ذهن و کنترل ورودیهای آن

هدف : حس خشنودی از روابط

یکی از مسافرت های دوران کودکی خود را به یاد بیاورید . احتمالا سوار بر اتوبوس هایی با تجهزات آن دوران به همراه خانواه به سفر زیارتی یا تفریحی می رفتید ، شاید هم اگر پدر از وضع مالی خوبی برخوردار بوده با ماشین سواری شخصی به مسافرت می رفتید. چقدر چنین سفری برای شما دلچسب بود و هیجان داشتین ، پدر و مادر نیز از اینکه توانسته بودن علیرغم همه مشکلات زندگی زمینه سفر را مهیا کنند خوشحال بودند . وسیله سفر آن روزها سیستم تهویه آنچنانی نداشت و تو سرما یا گرما خیلی از عهده ایجاد آسایش برای سرنشینان بر نمی آمد. بعد ها که بزرگتر شدین با ماشین شخصی بهتر و مدرن تر و یا با اتوبوس های به روزتر و یا حتی هواپیما مسافرت کردین اما نمی دنی چرا این مسافرتها حالی که آن موقع از مسافرت ها می بدید را ندارد ؟ مثال دیگری می زنم لطفا دقت کنید : خانواده متوسطی را می شناسید که از درآمد معمولی برخوردارند ، وسیله نقلیه تقریبا چندین سال کار کرده ای در اختیار دارند با خانه ای کوچک که افراد از فضای خصوص آنچنانی برخوردار نیستند و انبوهی از مشکلات ریز و درشت که با آن مواجه می باشند ولی در عین حال شاد و خوشحالند و در کنار هم احساس خوشبختی می کنند ، بر عکس خانواده ثروتمندی نیز هست که از تمامی امکانات و مواهب برخوردار می باشند در بهترین نل مسکونی زندگی می کنند ، از خورد و خوراک و آموزش عالی برخورد دارند و .... اما متاسفانه کمتر احساس شادمانی می کنند. یک ناظر بی طرف خارجی می تواند به اینکه خانواده اول خوشحال تر از خانواده دوم  می باشد گواهی دهد.

( البته حالتهایی هم هست که از تیپ خانواد اول احساس خوشبختی ندارند ویا شاید از تیپ خانواده دوم کاملا شاد و خوشحال هستند.)

خب هدف از بیان این مثال ها چه بود؟

ببیندید دوستان عزیز ،تا حالااندیشیده اید که هدف از زندگی ما چیست و ما برای چه تلاش میکنیم ؟ قصد ندارم بحث را کلی و به هدف آفرینش انسان سوق بدهم . نه ،کاملا منظورم از این سوال این است که قطب نمای حرکت ما در زندگی چیست؟ قرار است با چه معیاری زندگی کنیم و چه چیزی را برای خود مهم بدانیم و بر مبنای آن پیش برویم ؟

همه در تلاش برای به دست آوردن بهترین امکانات ، موقعیت ها ، پول ، ثروت ، دوستان ، همسر و فرزند و.... هستیم و داشتن آن را ضامن خوشبختی و رضایت خود می دانیم . اما سوال اینجاست با وجود ان همه تفاوت در دارایی های گوناگون افراد ، که گاها هم در یک سطح نیستن آیاهرگز می توانیم یک فرمول برای ایجاد رابطه بین شادمانی و خوشبختی و این درایی های مادی ، انسانی و ..... متصور شویم ؟ آنچه که مشخص است شما نه از داشته های مادی یک فرد می توانید میزان حس خوشبختی او را حدس بزندی و نه بر عکس از میزان خوشبختی او به میزان دارایی هایش پی ببرید. تقریبا در جهانی به سر میبریم که همه جور آدم وجود دارد:

ثروتمند خوشحال ، فقیر بد حال ، فقیر خوشحال ، ثروتمند بد حال ، معلول خوشحال ، معلول افسرده و ... دقت کردین هیچ فرمولی که بفهمیم آیا ارتباطی بین متعلقات فرد و میزان خوشحالی و رضایت او هست وجود ندارد ، آیا داشتن همسر زیبا و فرزندان سالم یعنی رضایت فرد یا نه بر عکس آن کسی که این ها را ندارد آدم خوشحالی است؟

مساله اصلی درون فرد نهفته است و ما به دنبال آن هستیم ، چیزی که همه شما بر سر آن احتمالا با من موافقید این است که انسان شاد و راضی و خوشنود و خوشبخت و خوشحال ، ایداه آل برای زندگیست ، حال اینکه چگونه به این حالت برسیم بحث جدایی است . اما اول بیایید تا تعریف انسان خوشبخت و خوشحال را کامل کنیم تا در ادامه ، بر اساس این تعریف محکم بتوانیم بحث خود را پیش ببریم.

انسان موجودی است مبتنی بر رابطه ، رابطه با چی ؟ با هر چیزی که بشود بین انسان و آن یک ارتباط ایجاد شود . ( خواهشا یک مقدار صبور باشید .) انسان به مدد حواس پنجگانه خود با جهان بیرون از خود ارتباط برقرار می کند ، با همه موجودات جان دار و بی جان ، با همه موقعیت ها و روزها و تاریخ ها و اوضاع جوی . شما با اعضای بدن خود در یک رابطه به سر میبرین ، شما با همسر و فرزند و دوستان و خانواده و همکاران خود دچار انواع رابطه های مختلف می باشید. شما با مناسبت های تقویم زندگی شخصی و عمومی فرهنگ و کشور خود دچار رابطه هستین . همه این روابطی که به مدد ورودی های حواس پنجگانه احساس می شود و جواب داده می شود از نوع رابط بیرونی هستن . برخی از این روابط یکسویه مدیریت می شوند مثل رابطه شما با اجسام اطراف شما مثل لباسی که تنتان است ، در این نوع روابط صرفا شما تعیین کننده و کنترل کننده نوع و مدت زمان رابطه می باشید . در دسته بزرگی از روابط شما نصف داستان هستین و آدمها وگاها حیوانات و گیاهان در ارتباط با شما نصفه دیگر این ارتباط را تشکیل می دهند . برخی از این روابز احساس و عاطف می باشند مثل روابط شما با پدر و مادر و فرزند و همسر و دست پسر یا دوست دختر و برخی خشک و رسمی مثل رابطه با همکاران ، مشریان و روسا . برخی از روابط کاملا فیزیکی هستن و تماس و برخورد فیزیکی روزمره با آن دارید برخی از روابط غیر فیزیک هست و از فاصله دور یا یک بستر مجازی برقرار می باشند . نظری که شما نسبت به نظام سیاسی حاکم بر کشور خود دارید کاملا یک رابطه غیر فیزیکی می باشد بر عکس ممکن است دوست صمیمص شما از چنین رابطه خذهنی با مسایل سیاسی برخورد دار نباشد و یا حداقل حساسیتی کمتر ازشما داشته باشند. شما هم چنین با چیزی به اسم پول و ثروت در یک رابطه قرار دارین . برعکس دنیای بیرون که به مدد حواس پنجگانه با آن ارتباط داریم و با بدن فیزیکی نسبت به این دریافت ها عکس العمل نشان می دهیم ، ما در دنیای درون خود نیز دچار روابطی هستیم .

رابطه ما با فلسفه جهان آفرینش ،رابطه ما با آفریدگاری که برای جهان متصور هستیم ، رابطه ما با باورهای دین یا غیر دینی که داریم ، رابطه ای که ما با خاطرات گذشته خود داریم ، رابطه ما با باورهایی که حاصل تجارب مطالعات یا تربیت ما هستن ، رابطه ما با شهودی که گاها به آن دست می یابیم و .. این دسته از روابط درونی ما کاملا از نوع غیر فیزیکی می باشند . آنچه که مهم است همه ما بر اساس یکسری نیازهای بیرونی و رونی موقت یا دائمی در حالتهای ارتابطی متنوعی قرار داریم. اغلب ما انسان های از روابط بیرونی یا درونی مشابه ولی متفاوتی برخورداریم . مشابه از آن جهت که به عنوان مثال همه انسان ها برای تامین نیاز جنسی خود دارای رابطه با شریک جنسی هستن اما مفاوت از آن جهت که یکی شریک جنسیش همسرش می باشد دیگری دوست دختر یا دوست پسرش ، یکی دیگر همجنس گراست و دهها حالت متفاوت دیگر ، مهم این است که ما متناسب با نیاز خود در رابطه ای که تامین کننده آن نیاز است قرار می گیریم .

افراد به روابط بیرونی و درونی خود نگرش و رفتار متفاوت تری دارند ، برای مثال نوع رابطه یک فرد با چیزی به اسم لباس ، کاملا ساده است و آن را صرف برای پوشش خود انتخاب می کند در حالی که شخص دیگری در رابطه پیچیده تری با مفهوم لباس به سر می برد ، به لباسش حساسیت بیشتری دارد و در انتخاب مشخصات لباس خود وسواس بیشتری به خرج می دهد.

خب امیدوارم تا اینجا موفق شده باشم یک نمای کلی از روابط به همه مفاهیم بیرونی و درونی ، فیزیکی و غیر فیزیکی ، انتزاعی ( تجسمی ) و غیر انتزاعی و .... برایتان تعریف کرده باشم که بتوانید از این پس هر گونه تراکنش درونی و بیرونی خود با هر چیز یا کسی را بر مبنای یک رابطه ببینید و بسنجید .

رابطه های از نوع ساده تا انواع پیچیده آن. از نوع کوتاه مدت در حد یک لبخند به یک رهگذر از پشت شیشه اتومبیل تا نوع میان مدت مثل رابطه شما با وسایل شخصیتان مثل گوشی و ماشین و ..... تا بلند مدت مثل ارتباط با والدین ، همسر و فرزندان و فامیل و یا ارتباط با یک منزل که سالیان دراز در آن زندگی می کنید . دقت کنید که ممکن است کسی از نوعی رابطه برخوردار باشد که مفهوم آن ارتباط برای شخص دیگری اصلا تعریف نشده باشد و یا درسطح ضعیف تری باشد و یا حتی بعدها این نوع رابطه برایش معنی پیدا کند ، برای ما ارتباط با مفهوم مرگ چگونه است تا برای یک مرده شور که در غسالخانه هر روز با این پدیده مواجه است ؟

 این ها را گفتم تا برسیم به خوشحالی و شادمان . خوشحالی و شادمانی ما محصول جمع جبری رضایتمندی و خشنودی و احساس آرامش یا نارضایتی و ناخشنودی و دغدغه ما از همه این روابط موجود می باشد . با در نظر گرفتن میزان اهمیت هر رابطه ، ناخشنودی در هر یک باعث ایجاد یک دغدغه در ما می شود اگر یک رابطه ، جزیی ، معمولی و کم اهمیت باشد عدم خشنودی درآن ، باعث ایجاد دغدغه کمتری می شود و هرچه رابطه مهمتر باشد ناخشنودی از آن اثر بزرگتر و عمیق تری بر جای می گذارد . مجموع اینها به ما این حس را می دهد که آیا ما انسان شاد و خوشحالی هستیم یا نه.


برچسب ها: ذهن ، کنترل ذهن ، شناخت ذهن ،
آخرین ویرایش: شنبه 13 بهمن 1397 12:23 ب.ظ

 

شناخت و کنترل ذهن

یکشنبه 8 مهر 1397 11:06 ق.ظنویسنده : حسین کشاورز

 


شناخت و کنترل ذهن

قسمت اول

شناخت ذهن و کنترل ورودیهای آن

مقدمه

"دیوانگی یعنی انجام کاری دوباره و دوباره و انتظار نتیجه متفاوت داشتن"

دقیقا یادم میآید اولین بار که این جمله معروف از انیشتن را خواندم ، همان موقع بالای ده با تکرارش کردم ، اگر کسی آن روز کنارم بوده احتمالا با خودش فکر کرده من قاطی کردم . اصول اهر فردی در زندگیش یک جایی و یک جوری در ذهنش کلید تحول و تغییر زده می شود ، که ناچارش می کند محکم بر روی ترمز زده و از ادامه مسیر در جهتی که در پیش گرفته است منصرف شود. برای من این شروع دقیقا حدود ده سال پیش رخ داد . زمانی که لذت زیادی از زندگی نمی بردم و احساس می کردم همه دنیا کار و بارش را رها کرده است و فقط دارد با من ناسازگاری و دشمنی می کند . احساس خستگی داشتم تمام دلایل شکست و ناتوانی من ، در بیرون از من و بسیار قدرتمند بودند. این جمله را که خواندم متوجه شدم که به نوعی در یک حالت دیوانگی پنهان هستم ، شاید هیچ روانشناس و روانپزشکی حکم به دیوانگی من نمی داد ولی من مطمئن بودم که من و خیلی از آدم ها دوربرم حتما دچار این مدل از جنون پنهان شده ایم . گویا انیشتن به زیبایی عمق مطلب رو درک کرده بود و این جمله عصاره ای از آگاهی بود که از انیشتن به من منتقل شد. دقیقا یک بار دیگر برگردید و جمله بالا را این بار با دقت و تمرکز بیشتر بخوانید . امیدوارم همان حسی که روز اول ، من از خواندن این جمله دریافت کردم در شما نیز ایجاد شده باشد . البته اگر هنوز دریافت خاصی نداشته اید نگران نباشید تمام هدف من در کتاب پیش رو این است که کلید تحولو تغییر ، درون ذهن شما نیز زده شود .

واقعا ما انسان ها که دائم از یک سبک و روش در انجام بیشتر امور و روابطمان پیروی می کنیم انتظار داریم هر بار با نتیجه خارق العاده و جدیدی مواجه شویم ؟ مثال میزنم : شما در ارتباطات کاری خود زود با همکاران و روسای خود دچار مشک می شوید . مدام از اینکه دیگران شما و استعدادهای بی نظیر شما را درک نمی کنند شکایت می کنید ، افراد کمی هستند که با شما احساس نزدیک بودن دارند.آیا تا حالا فکر کردید اگر شما روش همیشگی آشنا شدن ، احوالپرسی ، مراوده و رفتار خودتان را عوض کنید آیا ممکن است مساله فرق کند و افراد بیشتری از محیط اطرافتان دست از قضاوت شما برداشته و به شما نزدیک شوند و متوجه استعداد و هنر شما شوند ؟ شما اگر هر روز از اول جاده کرج چالوس به سمت شمال حرکت کنید هیچ وقت به اصفهان نمی رسید ، چه با ماشین سواری شخص ، چه با اتوبوس چه با موتور سیکلت و چه با پای پیاده ، ( اگر قرار باشه برسید باید یه بار برای رسیدن به مقصد اصفهان جهت حرکت خود را به سمت جنوب عوض کنید. بر همین اساس ، با تکرار رفتار همیشگی ، شما هر روز صبح که وارد امور زندگی می شوید به جای خاصی نمی رسید چه با کت و شلوار برند گران قمت و چه با تیپ اسپورتتان ، چه ادوکلن زده باشید و چه نزده باشید ، مگر آنکه واقعا تصمیم گرفته باشید جهت زندگی خود را از حالت موجود تغییر بدهید. اگ هم احساس می کنید موفق و شادمان هستین و مشکلی در ارتباطات روزمره خود ندارید من به شما تبریک می گویم شما جهت و زاویه حرکت درست زندگیتان را پیدا کرده اید با همین دست فرمان ادامه بدهید ، فقط یادتان باشد هر جایی تلاش مستمر در یک حالت و روش تکراری ، منجر به جواب نشد باید حتما تغییر استراتژی بدهید و خیلی منتظر معجزه در اصرار به ادامه روش موجود نباشید . اصولا مردمانی که خیلی تلاش نمی کنند عوض بشوند چشم امید به معجزات دارند .معجزه را بسپارید به هوشمندی سیستم جهان خلقت و شما تلاش هدفمند و پویای خودتان را کماکان ادامه دهید .

در کتاب پیش روی که حاصل سالها مطالعات و تجارب شخصی من ، دقیقا بعد از آغاز تحول درونی می باشد تلاش خواهم کرد دقیقا علت چسبندگی آدم ها به روش های کهنه و متداول زندگیشان و ترس از اینکه در خود تغییر ایجاد کنند را بررسی و به خوانندگان عزیز معرفی کنم ، مقصر اصلی داستان را دستگیر، تفهیم اتهام و بازداشت کنم و با ارائه راهکار به شما بیاموزم که چگونه بتوانید آن را همیشه در بند خود نگه دارید. لطفا با من همراه شوید و صبورانه پیش بیایید به زودی از اینکه این کتاب در مسیر زندگی شما قرار گرفته است خوشحال خواهید شد . امیدوارم در پایان بعد از مطالعه کتاب ، سهم کوچکی در اینجاد شادمانی شما داشته باشم و شما نیز به دیگران درکسب آگاهی و پیدا کردن مسیر اصلی زندگی یاری کنید.


برچسب ها: ذهن ، کنترل ذهن ، شناخت ذهن ،
آخرین ویرایش: شنبه 13 بهمن 1397 12:23 ب.ظ

 

تعداد کل صفحات ( 5 ) 1 2 3 4 5